جالب اینجاست که تا آخرین ریال سرمایه ام، هنوز امیدوار بودم که بالاخره روند نزولی فعالیت اقتصادی ام را صعودی خواهم کرد. همین امیدواری باعث میشود که تا آخرین ریال سرمایه مان را در این قمار ببازیم اما مگر ما انسانها بجز امید، چیز دیگری هم داریم؟ نهایتا همین امیدواری باعث شد تا راهش را پیدا کنم و روند نزولی فعالیت اقتصادی ام را صعودی کنم. به اعتقاد من، فعالیت های اقتصادی سودشان را به کسی میدهند که به آن کار وفادار بماند، ثابت قدم باشد و مشکلات را بجای فراموش کردن، حل کند. برای کسی که افکار بزرگی در سر می پروراند، جمله "هرچیزی یک راهی دارد" این طور معنی میشود که اگر بداند راه ثروتمند شدن چیست، پس ثروتمند میشود. این برداشت ساده، معنایی عمیق تر از آنچه که در ابتدا به نظر میرسد دارد. سوال و جواب هردو ساده است. اگر میخواهیم ثروتمند شویم پس باید راهش را بدانیم. اما راهش چیست؟

زنده ماندن در بورس یا هر بازار دیگری، نیاز به آن دارد که آگاهی تقریبا کافی از نتیجه تصمیماتمان داشته باشیم. به این ترتیب ریسک را با دانش بیشتر پایین می آوریم. کسی که بیشتر میداند بهتر تصمیم میگیرد و این راهکار خوبی برای پایین آوردن ریسک سرمایه گذاری است. من همیشه به این جمله که علم بهتر است یا ثروت؟ میخندیدم... و عقیده داشتم که شخصی که ثروتمند است میتواند علم دیگران را با ثروتش بخرد. میتواند همه دانشمندان یا متخصصان هر رشته ای که بخواهد را جمع کند و نیاز علمی خود را بدون زحمت و با کیفیت بسیار بالا برطرف سازد. اما امروز می بینم که اینطور نیست. وابستگی به دانش دیگران نقص بزرگی است که سرانجام زیان بزرگی به سرمایه ما میزند. تنها راه تغییرشرایط زندگی تغییر در شیوه فکر کردن ماست.

علم تنها سرمایه ای است که تحت ریسک نیست، اما ثروت هر چقدر هم که باشد ممکن است به باد رود. مسئله اینجاست که جای علم در سر امن تر از ثروت در جیب است. با تکیه بر علم و دانش، همیشه میتوان دوباره از اول شروع کرد و سرمایه ای برای غلتاندن و بزرگتر کردن فراهم کرد. تقریبا هیچ انسان ثروتمندی نیست که در طی مسیر موفقیت های اقتصادی اش چند باری ورشکسته نشده باشد. حتما شما هم در زندگی خود، تصمیمات اشتباهی گرفته اید که سرانجام باعث از بین رفتن بخش قابل توجه ای از سرمایه تان یا حتی همه ثروتتان شده باشد. تحصیل علم برای این است که درست تصمیم بگیریم. در کار ما، یعنی بورس اوراق بهادار، این تصمیمات ما هستند که به ثروت ما می افزایند یا از آن می کاهند. بیشتر بدانیم تا بهتر کار کنیم...

ما انسانها در طول شبانه روز، کارهای زیادی انجام میدهیم و تصمیمات زیادی اتخاذ میکنیم که همه و همه، تنها یک هدف را جستجو میکنند. بالا بردن بهره وری... همه کارهای ما برای بهتر کردن آن چیزهایی است که فکر میکنیم نیاز به بهتر شدن دارند. اما ببینیم این مشخصه بارز، در فعالیت های اقتصادی ما چه اثری برجای میگذارد؟

اولین بار که پا به عرصه بورس گذاشتم، بسیار امیدوار و پرانرژی بودم، کامپیوترم را روشن کردم و نگاهی به قیمتهای سهام در سایت سازمان بورس انداختم. از بالا شروع شده بود 2% مثبت، 1.98% مثبت و ... با خوم حساب کردم که 2% یک میلیون تومان میشود 20 هزار تومان و برای 20 روز کاری بورس میشود 400 هزار تومان. این درحالی بود که با خودم میگفتم، تصاعد را هم حساب نکردم. بله، شتر در خواب بیند پنبه دانه...

برای اینکه مبادا بی احتیاطی کرده باشم، چند روز خوب به همه سهم ها نگاه میکردم، هر روز روزنامه میخواندم، تا از اخبار مطلع شوم و خلاصه سعی میکردم خیلی حرفه ای کار کنم. عاقبت یکی از سهام هایی که چند روز 2% مثبت میخورد را انتخاب کردم و به کارگزارم زنگ زدم. بدبختانه کارگزار عزیز موفق به خرید سهم مورد نظر نیز شد.

فردا صبح دیدم سهمی که خریده ام، دربین مثبت های بازار نیست... با حیرت به صفحه مانیتور و قیمتهای سایت بورس نگاه میکردم و با خود میگفتم: چرا اینجوری شد؟

با خودم گفتم جلوی ضررها را تا وقتی که کوچک هستند باید گرفت! دوباره با کارگزار محترم تماس گرفتم و سفارش فروش دادم. چند روز بعد دوباره آن سهم مثبت شد و من چون در روزنامه ها میخواندم که عجب سهم خوبی است و از چند ماه قبل چقدر بالا آمده، دوباره اقدام به خرید کردم. اما...

بعدها یاد گرفتم که برعکس همه فکر کنم و سهامی که منفی است را گوشه ذهن داشته باشم تا به وقت اش خرید کنم. اما این مسئله که واقعا یک سهم باید چه شرایطی داشته باشد تا بتوان گفت وقت خرید آن سهم فرا رسیده، باعث میشد تا بازهم ضرر کنم.

وقتی بحرانی در بورس اتفاق می افتد، افرادی که تجربه کافی ندارند، این فرصت را غنیمت دانسته و به جمع کردن ماهی هایی که از آب بیرون افتاده اند می پردازند اما غافل از اینکه، این ماهیان اغلب مسمومند.

تمام کارهای من برای بالا بردن بهره وری و بهبود شرایط ، در نهایت با شکست مواجه میشد. در ابتدا تحمل ریسک برایم ساده تر بود چون تازه نفس بودم اما بعدها با کوچکتر شدن سرمایه ام و از طرف دیگر بزرگتر شدن خواسته هایم برای جبران ضررها و به سود رسیدن، کارهای عجیب و غریبی میکردم. در ابتدا تمام فکر ما سود کردن است اما چندی بعد جبران کردن ضررها.

این روش تصمیم گیری باعث شکننده بودن تصمیمات من شده بود و به محض اینکه سرمایه باقی مانده را در معرض خطر می دیدم، از سهم خارج میشدم که البته فروختن آن از نوشتن اش خیلی سخت تر بود.

بعد از شش ماه تلاش حتی یک هزار تومانی هم سود نکرده بودم. به تمسخر در بین دوستان میگفتم که فلان سهم از فردا مثبت میشود چون من آن سهم را امروز فروختم. انگار یک نیرویی به من نگاه میکرد و هرچه من انجام میدادم، عکس آن را انجام میداد. به برادرم میگفتم در تالار بورس به جای تابلوی قیمت، مردم من را تماشا میکنند. نگاه میکنند من چه میخرم تا آن را بفروشند.

 چرا همواره شرایط عکس آنچه که ما انتظار داریم پیش میرود؟ چرا سهمی که می خریم منفی میشود؟ چرا وقتی میفروشیم دوباره مثبت میشود؟